تبليغاتX
برج عاج
شنبه سی ام تیر 1386

واسیلی کامنسکی،زندگی من با مایاکوفسکی

 

...[با مایاکوفسکی و بولیورک] رفتیم دریا. مایاکوفسکی چشم از دوردست بر نمی داشت و خط افق را می کاوید. مردم در گرداگردمان، در زیر آفتاب [اودسا] مشغول گردش بودند. یکدفعه، چشمم افتاد به دختر بسیار جذابی: قدبلند، چابک تن، چشمهای زیبای پربرق،...خلاصه خوشگل، به تمام معنا خوشگل...[به مایاکوفسکی] گفتم:(( ولودیا، عجب تکه یی!..)) مایاکوفسکی برگشت ودختر به دقت ورانداز کرد ویکهو بی قرار شد:((شما دوتا بهتر است همینجا بمانید تا من برگردم... یعنی منظورم این است که شماها بهتر است بروید مهمانسرا...یعنی هرکار که دلتان خواست بکنید، اما من یک کار خیلی مهم برایم پیش آمده وباید... منظورم این است که قرارمان باشد مهمانسرا، درست سرساعت...یعنی درست نمی دانم چه ساعتی، اما قرارمان باشد مهمانسرا... من کار دارم..)) وقتی مایاکوفسکی بالاخره برگشت مهمانسرا، فوق العاده هیجان زده بود، لبخند می زد و حواسش پاک پرت بود و اصلا به مایاکوفسکی همیشگی شبیه نبود.

 

 

تب نوبه

شعر می بافد:

در فکری...

 

دراودسا بود

اودسا

 

ماریا می گوید:

تاساعت چهار

هشت

نه

ده

می رسد دهشب شب

می گذارد تنها پنجره را

شب

شب سیاه

شب سرد زمستان

شمعدانها شیهه می کشند

در پشتم می خندند

به پشت پیر شده ام

من

دیگر

نه آن منم

کوهی مویانم من

کوهی

از رگ به خود پیچانم

مگر کوه هم دل دارد؟

کوه

خیلی هم دل دارد

به درک

جسم مفرغینم!

به درک

قلب سرد آهنینم!

اما نخواهد خفت زنگ شبانه دلم

جز در نرم

جز

در

 زن

این منم

گنده غول

خم می شوم

می سایم پنجره را با پیشانی

شیشه آب می شود

علامت عشق است؟

چه عشقی؟

عشقی بزرگ؟

عشقی کوچک؟

هوس؟

بدنی اینچنین غول آسا و عشق؟

عشق بزرگ؟

نه؟

عشق کوچک؟

هوس؟

آری

هوسی کوچک و سربه زیر

می جهاندش از جا

بوق ماشین

می کندش آرام

زنگوله درشکه

برچهره پر لک و پیس باران

می سایم چهره

می کشم انتظار

هنوز

هنوز و هنوز و هنوز

خیسم می کند

موجا موج دریای شهر

نیمه شب چاقو می کشد

می رسد

سر می برد

گم شو!

 

...[روز بعد] ناهار را در خانه ژوکوند[مارایا دنیسووا که با خواهر و شوهر خواهرش زندگی می کرد] بودیم و برنامه ناهار فوری به جشنواره شعر بدل شد و تقریبا همه وقتمان به شعر خوانی و بحثهای پر طمطراق راجع به شعر گذشت. ولودیا روی دور بود و آنقدر خوشمزگی کرد که حتی اگر مجسمه ریشیلو هم آنجا بود از خنده ریسه می رفت. شاد بود و دایم حرف می زد. می خواست دل همه حاضران و بیش از همه، دل ماریا دنیسووا را ببرد.[...] تا ساعتها پس از برگشتن به مهمانسرا، همه هنوز بی قرار بودیم.[...] ولودیا عصبی بود ودایم در اتاق قدم می زد و نمی دانست با هجوم این عشق چه کند. بورلیوک با نگاه عاقل اندر سفیه نگاهش کرد. اولین بار بود که ولودیا عاشق می شد. پیوسته در حرکت بود و همان پرسشهای همیشگی را در دل تکرار می کرد: چه کنم؟ نامه بنویسم؟ احمقانه نیست؟ دوستت دارم عزیزم واین لپ سخن است؟ یکدفعه همه چیز را به اش بگویم؟ حتما می ترسد...

 

این چیست؟

جراجر در

مهمانسرا

می ساید به هم

دندان

می آیی

عنق تر از عنق

می گزی پوست گوزن دستکشت را

می گویی:

راستی

خبر داری؟

دارم شوهر می کنم

بکن!

به درک!

خیال می کنی از پا در می آیم؟

چه باک!

ببین

آرامم

آرامتر از نبض یک مرده

یادت رفته چه می گفتی؟

جک لندن

پول

عشق

ماجراجویی

من اما می دویدم

تو ژوکوند بودی

ترا باید می ربودند

از نو   عاشق

باز روشن خواهم کرد

خم ابرو

به آتش

باز خواهم چرخاند

خم ابروی به آتش روشنم را

در قمارخانه ها

آواره های بی خانه را

خانه

خانه های سوخته است

بازی ام می دهی؟

جنونت یاقوت است

 

کاش ولودیا را می دیدید! نه خودش خواب و قرار داشت ونه می گذاشت ما بخوابیم. بورلیوک برگشت وبا صراحت به او گفت: همه این دردهایت بیهوده است. بی دلیل خودت را آزار می دهی! حرفم را باور کن: ((تجربه نشان داده است که عشق اول هیچ وقت نتیجه خوبی ندارد. این را همه می دانند...)) اما مایاکوفسکی خشمگین می شد و پاسخ می داد: ((شاید برای دیگران اینطور باشد، اما برای من فرق می کند.)) روز بعد، سر صبحانه گرفته بود و حرف نمی زد، اما ظهر که او را دیدیم، با صدایی که هرچند به زحمت از گلویش در می آمد ولی مصمم بود، گفت: ((برویم.))

 

الو!

مامان؟

مامان!

پسرت مریض شده!

پسرت

بهترین مریضی دنیا را گرفته

مامان!

قلب پسرت

گر گرفته

بگو به خواهرها

به لودا

به اولگا

بگو

پسرت

برادرشان

در به در شده

هر کلامی

می جهد بیرون

از دهان سوخته اش

رانده است و مطرود

حتی هر شوخی اش

مطرود است و رانده

دهان سوخته پسرت

روسپی خانه آتش گرفته یی است

قی می کند

روسپیان برهنه اش

مردم بو می کشند

بو

بوی سوختگی است

آتش نشانی کمک!

اما

آتش نشانیها

درنگ!

ترا به چکمه هایتان

ترا به برق کلاهتان

قلب مشتعلم را

با ملایمت

خاموش کنید

خودم

برایتان

آب خواهم آورد

 

[...] مایاکوفسکی دیگر با درد خصوصی اش تنها نبود. درد او لباسی از کلمات به تن کرده بود ودر ضرباهنگی تجسد یافته بود. [...] بورلیک پیشبینی کرد که این شعر که زاده زندگی در لحظه داغی شور بود، به قله شعر روزگار بدل خواهد شد. ولودیا عصبی بود ودر اتاقک واگن قدم می زد. در آن روزها، زندگی او از شادی تهی بود و زندگی برایش همانقدر تنگ می نمود که اتاقک واگن. برای همین هم می خواست به فضای باز فردا و آینده بگریزد. من و بورلیوک صدا را یواش کردیم تا مزاحم شعر گفتن او نشویم، اما ولودیا با خشم سرمان داد زد:(( گورتان را گم کنید! دادبزنید، هورا بکشید، بخندید! کمکم کنید. دوست دارم صدایتان را بشنوم. آزمایشگاهم راه افتاده و برای اینکه کار بکند، به سکوت شماها احتیاج ندارد.))

 

از کتاب ابر شلوار پوش

نشر مینا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:12  توسط فرهاد   |